يادتونه روزهاي اول مدرسه . همون قصه سگ و گربه كه دنبالش مي كرد و گربه از درخت بالا مي رفت ........بي  اختيار در گذشته سير مي كردم . شربيان ، وطن مادري ، جايي كه به دنيا آمديم ، بزرگ شديم ، از آن دور شديم ، خوب كه فكر مي كنم . هر يك از همكلاسي هايم در گوشه اي از اين دنياي خاكي پراكنده شده اند. به خاطر زندگي بهتر . و شايد نبود امكانات و كار در شهرمان، مثل خواب بود . چه زود گذشت . دوران دبستان ، دبستان بوستان شربيان.دلم براي روز هايي كه اول صبح با هزار زحمت بيدار مي شدم كه به مدرسه بروم تنگ شده. سخت بود . خيلي سخت . زمستان كه مي شد . رفتن به مدرسه در زير سرماي منجمد كننده  آذربايجان واقعا سخت بود. برف كه مي باريد . كوچه ها پر مي شد از برف و فقط راه باريكي كه براي تردد ايجاد مي شد و سطح آن يخ مي زد و سر سره  بود. همسايه هاي اطراف هم هر چه در بالاي پشت بامشان برف بود ، مي ريختند تو كوچه ها و بدتر راهها را تنگتر مي كردند. بلاخره روستا بود و امكانات كم. يادش بخير . با دست و پاي يخ زده و صورت بر افروخته از سوزش سرما ، كنار كرسي حال ديگه اي داشت . بخصوص بعد از پخت نان .كرسي را كه مي گذاشتند تمام سرماي بيرون با شدت گرمايي كه كرسي داشت به فراموشي مي رفت. چقدرمي چسبيد.يادمه اول صبح كه مي شد و مادرم براي پخت نان كرسي را جمع مي كرد. تا تنوري روشن كند و ناني طبخ كند . روي كرسي ، لاي لحاف بزرگي كه مخصوص كرسي بود مي خوابيدم . چقدر لذت بخش بود. از لاي لحاف خونه را نگاه مي كرديم .اولش دود بودوبعد بوي نان تازه مي پيچيد. صبحانه با نان داغ وكره و سر شيرو تخم مرغ محلي مي چسبيد. شب كه مي شد چراغ نفتي را مي گذاشتن روي كرسي و همه دور تا دور كرسي مي نشستند و حرف مي زدند ما هم زير نور چراغ تكاليف خودمان را مي نوشتيم .درسامون كه تموم مي شد دراز مي كشيدم و بيشتر وقتها  به چراغ روي كرسي زل مي زدم . بعد جاهاي تاريك خونه را نگاه مي كردم تو تجسم خودم دسته هاي پروانه . گنجشگ هاي رنگارنگ كوچولو. نقش و نگارهاي قالي و گليم ...... در رنگهاي مختلف مي آمدندو جلو چشمام گويي اينكه مي رقصيدند و با اين تفكرات به خواب مي رفتيم . برق كه نبود تلويزيون سياه وسفيد دوازده اينچي داشتيم كه شبها باطري تراكتور را باز مي كردند و مي آورند خونه و برتامه ها را نگاه مي كرديم فقط شبكه سراسري واز ساعت 15:30 يا 00 :16  بعد از ظهر شروع مي شد و تا ساعت 10:30 يا حد اكثر 11 برنامه پخش مي كرد. اول صبح لباس هاي گرم مي پوشيديم و كيف مدرسه را بر مي داشتيم و به سمت مدرسه حركت مي كرديم.پيش از انقلاب هميشه در زنگ دوم تغذيه ميدادند و با شكم گرسنه واقعا مي چسبيد. درست سر كوچه مان چشمه قرار داشت كه اهالي آب مورد نياز خود را از آنجا برمي داشتند و حوضچه اي هم درست كرده بودند تا حيوانات در آن سيراب شوند. و اهالي وسايل خود را در آن مي شتند. زمستونا دورتا دور چشمه يخ مي زد و برداشتن آب و سيراب كردن حيوانات واقعا سخت مي شد. سگ تو كوچه ها زياد بود يادمه سر گوچه مان سگ سفيدي بود كه خيلي ترسو بود چون بچه ها اذيت كرده بودند ياد گرفته بود پيش دستي كنه . براي همين اول پاس مي كردو بعد حمله مي كرد و به كنارمان كه مي رسيد به سرعت فرار مي كرد. زمستونا مسير مدرسه سر سره بازي و برف بازي مي كرديم. بيشتر كفش بچه ها نوعي پلاستيكي نرم بود كه رو برف سر مي خورد. تا خونه بوديم دوست نداشتيم بيايم بيرون . حالا كه بيرون مي رفتيم .ديگه به زور به خونه مي اومديم. اون زمان مثل الان نبود . اگه درس نمي خوندي تنبه مي شدي . با جوب كه به دست مي زدند و يا خودكار كه لاي انگشت مي گذاشتند و يا گوشتو مي پيچوندند. يا روي يگ پا مي ايستادي جلو تخته سياه، حتي بچه ها را تهديد مي كردند كه اگر فلان تكليف رو انجام ندند مي اندازن تو كلاس تاريك..بعد از كلاس هم اگه در كوچه و خيابان معلم مي ديدم . به سرعت فرار مي كرديم يا مخفي مي شذيم كه ما را نبيند . البته همه همدوره هاي من مي دونند من درسم خوب بود. جزو شاگردان ممتاز بودم  اول ،دوم يا سوم ، و در بيشتر كلاس ها هم مبسر مي شدم.البته مبسر خوبي بودم. بچه ها كه شلوغ مي كردند اسمشونو مي نوشتم و بعد اگه ادامه مي دادند ضربدر اضافه مي كردم و تا معلم مي خواست برسه رفاقتي پاك مي شد.

با اينكه امكانات كم بود ولي شاد بوديم . چهارشنبه سوري ها كه مي شد . آتش روشن مي كرديم و از روي آن مي پريدیم. دختر و وپسر . وقتي مي پريدند شعر تركي

آتل آتل چهارشنبه  بختم آچل چهار شنبه مي خوندند و مي پريدند. تخم مرغ بازي مي كرديم و از چند هفته مونده به چهارشنبه آخر سال دنبال تخم مر غهاي سفت و سخت مي گشتيم و براي باز ي عصر چهار شنبه سوري آماده مي كرديم.. البته اسمش براي چهارشنبه بود ولي يك هفته مونده به عيد شروع مي شد و تاعيد هم عصرها تخم مرغ باري ادامه داشت. يك بازي ديگر هم بود گردو بازي خيلي شادي آور بود زماني كه مي بردي و با تخم مر غهاي شكسته جيب پر از گردو مي رفتي خونه .حال ديگه اي مي داد. هوا كه كمي تاريك مي شد مي رفتيم بالاي پشت بامها و با طناب دستمالي را از دريچه خونه ها كه به زبان تركي باجا مي گفتند آويزان مي كرديم و اهالي خونه هم تو دستمالمان شيريني و نخود كشمش و تخم مرغ مي بستند . روز هاي خوبي بود.

عمر چه سریع می گذرد.الان گذشته فقط شده خاطره.حتی دیروز آدما هم برای امروزشان خاطره است.بیایید خاطرات خوب و شاد برای خود و دیگران باشیم